تبليغاتX
سکوت

سکوت

همه ی مردم دنیا به یک زبان سکوت میکنند...!!

به نام دوست

تلخ است این ترانه و تلخ است کام من
بنویس فصلهای جنون را به نام من
بنویس ابر، هرچه که باران برای تو
بنویس باد، هرچه که طوفان به بام من
بنویس تا بخواند و بی تاب تر شود
دنیای بادوام تو و بی دوام من
حق با تو بود عمر خوشی ها دراز نیست
فرصت نشد تمام تو باشد تمام من
فرصت نشد که با تو خداحافظی کنم
فرصت نشد که سهم تو باشد سلام من
حالا کمی شراب بنوش و غزل بخوان
مستی حلال جان تو و هستی حرام من

وقتی میخوای روی آب بخوابی نباید دست و پا بزنی .. تکون نخور ... یادت باشه برای اینکه روی آب بمونی باید سعی نکنی روی آب بمونی ! ... اگه سعی کنی خودتو رو آب نیگه داری ٬ آب میاد روت تو میری زیر ... غرق میشی ! اگه سعی کنی روی آب بمونی نمیتونی روی آب بمونی ... اگه سعی نکنی روی آب بمونی ... حالا به من بگو ببینم ... تو عاشقی ؟

 

عشق میتواند جانشین همه ی نداشتن ها شود
                                                                 دکتر علی شریعتی

تا به زودی...


 

+ نوشته شده در  2007/7/13ساعت 17:22  توسط ساکت  | 

به نام دوست

غریبانه

بگردید...بگردید...

                    در این خانه بگردید...

                                            ...در این خانه غریبند...غریبند...

                                                                              ...غریبانه بگردید...غریبانه بگردید...

یکی مرغ چمن بود...

                 که جفت دل من بود.....

                                       ...جهان لانه ی او نیست...

                                                                     پی لانه بگردید...پی لانه بگردید...

نسیم نفس دوست...

                به من خورد...چه خوش بوست...

                                           همین جاست...همینجاست...

                                                                 همه خانه بگردید...همه خانه بگردید...

چه شیرین و چه خوش بوست...

                             کجا خوابگه اوست؟...

                                              پی آن گل زیبا...پی آن گل زیبا...

                                                                           چو پروانه بگردید...چو پروانه بگردید...

شاید...

تا به زودی...

+ نوشته شده در  2007/8/31ساعت 16:39  توسط ساکت  | 

به نام دوست

پرنیان سرد

بنشين، مرو، چه غم که شب از نيمه رفته است؟
بگذار تا سپيده بخندد به روي ما!
بنشين، ببين که دختر خورشيد-صبحگاه-
حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما!

بنشين، مرو، هنوز به کامت نديده ايم،
بنشين، مرو، هنوز کلامی نگفته ايم،
بنشين، مرو، چه غم که شب از نيمه رفته است؟
بنشين، که با خيال تو شبها نخفته ايم!

بنشين، مرو، که در دل شب در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نيست
بنشين و جاودانه به آزار من مکوش
يکدم کنار دوست نشستن گناه نيست

بنشين، مرو، حکايت وقت دگر مگو
شايد نماند فرصت ديدار ديگری
آخر تو نيز با منت از عشق گفتگوست!
غير از ملال و رنج از اين در چه می بری؟

بنشين، مرو، صفای تمنای من ببين!
امشب چراغ عشق در اين خانه روشن است،
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز،
بنشين، مرو، مرو که نه هنگام رفتن است!

اينک تو رفته ای و من از راههای دور
می بينمت به بستر خود برده ای پناه،
می بينمت - نخفته- برآن پرنيان سرد،
می بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه،

در مانده ای به ظلمت انديشه های تلخ،
خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز،
ياد منت نشسته برابر-پريده رنگ-
با خويشتن به خلوت دل ميكنی ستيز! 

 

با سكوتی شيرين...
با سكوتی عميق...
با سكوتی نالان...
به دنبال بي خبری...
با چشمانی گریان...با چشمانی لبریز از انتظار...لبریز از انتظار خبری شاد
منتظر...منتظر...منتظر

چرا سکوت...؟

سخن از برای غير است.

سخن حالتی‌ست که آن را نخواهی با غير رفتن.
غير از درون تو آغاز می­شود
وصف آن حالت به شکل سخن بازنگردان و بازگو نکن
و آن را با خويش نگو

چرا که اگر گفتی
سخن...صورت و سیرت آن حالت را می گيرد
و غير را از درون تو می نمایاند
و ديگران در چهر­ه‌ی آن غير
آنچه را که نمی خواستی میخوانند...!

و اگر باز بخواهی که پنهانش کنی
و تلاش خود را بيشتر کنی
چون غير در درون توست
آن سخن عیان است
و دروغ در چهره­ی تو شکل می بندد.

حالتی را که يک بار به سخن بازآمد
ديگر نمي­توان نگه داشت
مگر به دروغگویی.
زود است که صدبار گفته شود.

پس آن حالت را با خويش نگو
و از آن بی خبر باش
که بي­خبری
خوش­تر باشد از
دروغگويی...
از...از...
از...دروغگویی...

اما...باز می بینیم که چه سوزان است بی خبری...

کاش هم این بود هم آن...
اما نیست...و باز...بی خبری...

پس باز هم بسوز...تا شاید...!

اما نه...نه...!
و باز هم...

باز هم...بی خبری...!

برای انسان چه دردی کشنده تر از "بی خبری" است؟

                                                                                  دکتر علی شریعتی

تا به زودی...

+ نوشته شده در  2007/8/11ساعت 15:45  توسط ساکت  | 

به نام دوست

انتظار...

من تنهاترین فریاد در اوج صدایم

من عاشقانه ترین نگاه

 در کشتی وجود تو ام

 من می خواهم زنده بمانم

 تا با تو باشم

 با تو بخوانم

 چرا که بی تو می میرم!

 تمام حرف های من

 فریاد قلب من است.

 وتمام آنها از آن توست.

 من زردترین پاییزم

 در فصل نگاهت

 پس آن را در یاب وبا برق چشمانت

 غروبش را همراه باش ...

 کسی چه می داند که فردا چه خواهد شد ؟

 شاید تقدیر

 دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند وشاید هم نه ...

 ولی تا آن روز به امید رسیدن به نگاهت

 در انتظار می نشینم...

 

زندگی جست و جوی نیمه هاست در پی نیمه ها

                                                                  دکتر علی شریعتی

تا به زودی...

+ نوشته شده در  2007/7/20ساعت 18:31  توسط ساکت  | 

به نام دوست

تولد
* تولد، يعنی يقين ِظهورِ عکس ِحضور.

پس از مدتی تأخير، اين بار برّاده ها را به ياد يک دوست گمشده در غربت خاصّ تولد نوشتم چه که باور دارم هر تولد زايش جهانی تازه است.

* تولد يعنی پايان قطعی مُهلت حکم تخليه ی لازم الاجرای قوانين طبيعت برای مستأجرِ تنبل ِخانه ای امن.

* تولد آغاز نيست، مرحله ای از تداوم بازی حقارت بار ولی پر لذتِ مشيّت و تقدير است.

* تولد در سکوت، يعنی فرياد بی کسی و غربت.

* بعضی ها در بزنگاهی از تاريخ به دنيا می آيند که همينطور الکی پرتاب می شوند در ظرف عسل، بعضی ها هم در کندوی عسل.

* هر تولد، واجد سهمی معين در هستی است که اغلب زودتر رسيدگان بالا کشيده، نمی دهند، البته گاهی همه را يک جا به نورچشمی های تازه به دوران تولد رسيده می دهند.

* مرگ، تولدِ برعکس به داخل رحم گور است.

* درهر تولد، طی مراسمی باشکوه به روحی ابدی و پاک، لباسی ازلی و گناه آلود می پوشانند.

* وقتی کسی از درِ اتوبوس تولد وارد زندگی شد، کسی در انتها از در مرگِ آن پياده می شود.

* تولد، يعنی خروج با زور، همين! و البته، بلافاصله سر و ته شدن و نوش جان کردن چند کفِ دستِ جانانه در پشتِ لخت تا لحظه ی اعتراض.

* با هر تولد، نطفه ی درد عشقی تازه جوانه می زند.

* هرتولد، يعنی لحظه ای غفلتِ بعضاً عمدی در قبل.

* هيچکس نيست که در لحظه ی مرگ ياد تولد نيفتد.

* در لحظه تولد تکليف آينده بعضی روشن می شود و بعضی تکليف گذشته شان.

* هرکس تکليفِ جنسيتش موقع تولد روشن است، بعداً به دلخواه می تواند تغيير دهد.

* تراژيک ترين وجه تولد آن نيست که تو متولد می شوی، اين است که متأسفانه ديگران هم متولد می شوند.

* در زندگی هرکس معمولاً راست ترين سخن، تاريخ تولد اوست اگر دستکاری نکند.

* همگان چه بخواهند و چه نخواهند منتقد متولد می شوند.

* پيوسته تولد، تنها تولد از خود زندگی شيرين تر است.

* چطور کسانی می توانند در فاصله ی کوتاه بين تولد تا مرگ هزار بار طول تاريخ را زندگی کنند!

* بعضی استادانه قادرند تا دم مرگ در لحظه ی تولد بمانند.

* مادر در لحظه تولد بخشی از وجود خود را با رغبت واگذار می کند، فقط برای اينکه در ادامه زندگی انگيزه ای برای نگرانی، دلهره، عذاب و سرگرمی داشته باشد.

* عجيب است، همه وقتی به بلوغ می رسند تازه می فهمند دلشان می خواست جائی بهتر، در زمانی ديگر و از طريق کسانی ديگر متولد شوند.

* بعضی فقط برای اين رنج تولد را متحمل می شوند که بيرون از رحم می توانند بدون دردسر سيگار بکشند.

* تولد از همان اول محصول يک بله گفتن ساده در لحظه ای برباد رفته بوده است.

* اين چه سِرّی است که همه دوست دارند به مبداً تولد نزديک شوند ولی از آن دور می شوند؟

* همه از بدو تولد بازيگرند ولی فقط معدودی موفق به کسب کرسی صدارت می شوند.

* آنانکه فکر می کنند با حقيقتِ در مشت متولد شده اند در زندگی بهتر و بيشتر از ديگران آن را قلب می کنند.

* همه متأسفانه بعد از تولد کس ديگری می شوند.

* کسانی هستند که معلوم است ازخيلی سال پيش از تولد تا دم دانشگاه رفته اند، اين را ادعاهای پوچشان ثابت کرده است.

* نوابغ هرگز تولد خود را محصول عشق ندانند. از عشق فقط مختصری ادبيات متولد می شود.

* اين خيلی بديهی است که بايد متولد شوی تا متولد کنی! اما جالب است که می توانی بميری بازهم تا ابد متولد کنی!

* تنها موجودات ابله در مورد پيش از تولد ويژه ی خود کنجکاوی به خرج می دهند.

* موجوداتی که هفت ماهه به دنيا آمده اند، قطعاً حوصله زندان را ندارند، يا به آن پا نمی گذارند و يا حتماً از آنجا فرار می کنند.

* باور کنيد، همه ليبرال متولد می شوند، بعداً فاشيست می شوند.

* من هم معتقدم بعضی با جفت شيطان، به عنوان دوقلو متولد می شوند، منتهی آن يکی را تا زمانی که به قدرت نرسيده اند رو نمی کنند.

* به همه متولدين فروردين به اندازه کافی امکانات و فرصت بدهيد، مطمئن باشيد ديگر به متولدين در نوبتِ يازده ماه بعد نياز نداريد.

* مرگ ماليات زندگی و تولد وامی کوتاه مدت با سود بالا و کمر شکن تا لحظه ی مرگ است.

* پول قطعاً تا پيش از تولد به هيچ دردی نمی خورد.

* تولد تنها يکی از دلائل ده گانه ی هم آغوشی است ولی تنها علتی است که هر گز فراموش نمی شود.

* همه تا پيش از تولد به راحتی بی عدالتی را تحمل می کنند اما بعد از تولد مجبور می شوند تحمل کنند.

* فاشيست ها فقط انتقام تولد بی موقع و نامناسبِ خود را از ديگران می گيرند.

* سانسورپذيترين پديده ی هستی احتمالاً فقط همين تولد است، قبل و بعدش اتفاق خاصی نمی افتد که قابل سانسور باشد.

* هرکس در زندگی لااقل يک بار هم که شده خود را برای تولد بی موقع سرزنش می کند.

* اگر اين تولد خشک و خالی هم نبود، واقعاً حوصله ی بشر بد جور سر می رفت.

* باور کنيد تنها فرق من و پسر آقای سرمايه دار در تاريخ تولد است، مابقی هر چه هست فقط شايعه است.

* نمی دانم چرا بسياری با اينکه صد در صد متولد شده اند بازهم به حساب نمی آيند.

* دلم بد جور برای کسانی می سوزد که موقع تولد کسی منتظرشان نيست.

* بعضی متولدين خوش شانس بی شک از يک سقط جنين احتمالی در رفته اند.

* بعضی فقط برای اين متولد می شوند که سرنوشت بشر را عوض کنند والا کار ديگری ندارند.

* بهترين شيوه ی سرگرم کردن عامه مردم نپرداختن به روح تولد است.

* فقط آدم های بدبين اغلب يازده ماهه به دنيا می آيند.

* اين تاريخ تولد هم واقعاً معضلی است، همه جا آن را همطراز نام از آدم می پرسند!

* بعضی تا نود سالگی هم متولد نمی شوند. چرا؟! نمی دانم!

* تولد تنها تصميم شورائی است که فقط دو نفر عضو دارد.

* اگر دوباره متوّلد می شدم بازهم نمی دانستم چه کار کنم!

* زندگی شوخی بسيار زشتی است که درست در همان لحظه ی تولد با آدم می کنند.

* برای داشتن يک تولد خوب کافی است تو خودت کاری انجام ندهی!

* موقع تولد بچه را خدا می دهد ولی پولش را بيمارستان می گيرد.

* تولد فی نفسه مؤيد بهترين نوع دمکراسی جمعی است.

* ای کاش فردا متولد شده بودم.

* تولد، سرآغاز يک چرت طولانی است، بين خواب بعد از زايش تا لحظه ی بيداری مرگ.

* تولد هيچ احتياجی به مرگ ندارد ولی مرگ به تولد سخت محتاج است.

* شايد بعدها معلوم شود که بزرگترين هنر بشر همين تولد کردن بوده است.

* نمی دانم چرا بعضی با دليل و مدرک بدهکار متولد می شوند و بقيه بی دليل طلبکار؟!

* من، يعنی خودم به اضافه ی تولدم!

* تاريخ و محل تولد تنها هويّتی است که نمی توان منکرش شد.

* تولد، تنها يکی از تصميم هائی است که بدون جلبِ نظر ما می گيرند.

* بامزه ترين ايام زندگی همين چند لحظه فاصله بين تولد و مرگ است، حيف که به آدم ياد آوری نمی کند متوجهش شويم.

* اختلاف عقيده تنها ميراثی است که هرکس با خود از دنيای پيش از تولد می آورد.

* چرا هيچکس دوست ندارد خاطرات پيش از تولد خود را بازگو کند؟

* تولد، يعنی آغاز اجبار به پوشيدن جوراب و گفتن سلام به هر کس و ناکس.

* اولين هديه تولد هر کس تنها يک " نام " است.

* من متولد شدم، پس هستم!

تولد، يعنی: آغازِ لاجرم
يعنی آغاز خشک شدن در بندِ ناف
اعلام پرصدای حضور
آغاز درکِ ترس
آغازحس نور
فهم تمايل حريص تناول
اعجاز دفع
آغاز تنگی لباس
فهم صدا وشنيدن قصه های دروغ
اسطوره های کاغذی
ارتباط در الزام هر کلام
بلغوربی صدای حرفهای با صدا
آغاز عجب و ريا، دروغ
آغاز بلوغ و تمنّا
درکِ برهنگی
شهوت، شهوت، شهوت
له شدن در زيربارِ غريزه های ناممکن
آغاز هر خطا
دشنام، ناسزا
عادت به هرچه حقارت
فروخوردن بغض فشرده در گلو، انتقام
لمس تبسم باران
فرياد باد
رفتن به زير سقف
خفتن در اندوه و دلهره
آغاز رنگ و شعر
جذبه ی جذابِ جذبِ موسيقی
درکِ نفرت
فهم نفس
حس هوا، اميد، آرزو
حبس خندهای بلند
جارزدن گريه ی جاری
فرار از خود برای کسبِ تجربه، بی خود
و بازرفتن به خلوتِ تنهائی
لمس ناامنی با گوش و گوشت
دريغ، افسوس
تاختن با حسرت
هبه ی لحظه ها در بند
جسارتِ بخشش، عفو
توان ديدن در آينه و تحمل شکست، هر آينه
آغاز سفری يکسويه
آغاز فهميدن ِنفهمی و هجرت به جهل مرکب
تحمل وزن بودن
کم آوردن، بريدن
شدنی به اجبار، با اختياری نامحدود برای چرخش به دور خود
حس روزهای هفته
عبور از کنار فصل ها
درک حس تعلق
عشق، عشق
ازدواج، ازدواج، ازدواج
نفرت، نفرت، نفرت، نفرت
طلاق، طلاق، طلاق، طلاق، طلاق
دوباره عشق
آغاز حرام شدن
هجرت از دريا به خشکی
غربت، غربت، غربت
چشيدن طعم تلخ ماندن بی ريشه ای در آب
تشديدِ عجز
رفتن به ارتفاع
هول سقوط دمادم
گم شدن در غوغا
فهم مرگ، تنها با مرگ ديگران
فراموشی، فراموشی، فراموشی
درکِ عطش به زندگی
اميد، يأس
پيروزی، شکست
ايمان، کفر
عشق، حرمان
خروج از ظلمت و پيچش به دور تاريکی
نشستن ِهميشه، پشتِ پنجره های انتظار
استشمام بوی خون و خاک
همنشينی با شک و ترديد
خفتن در سايه ی هراس و حقيقت
نوشيدن شب و استفراغ روزها
سوار شدن به قطار توقف
جنگ، جنگ، جنگ
آغاز تقسيم قدرت
حزب، دسته و گروه
سکوت، ظلم، سکوت و خيانت
بلع پول و هضم جنايت
مصرف، مصرف، مصرف
آغاز بردگی
جذب شيره وجود به نام نامی رفاقت
فريب، فريب، فريب
آغاز غفلت و هراس
آغاز اشتباه وعزلت
اصلاح و آغاز چند باره
تنه خوردن های هزارباره در هر پياده رو
شرکت در مسابقه ی سرسام زندگی
جستن يک صندل خالی در ازدهام
اسارت در دام زندگی
ستودن لذتِ لحظه های ستايش
عبور از اکنونی طولانی
تسليم شدن به باد
آموزش دروغ
پز مدرک
تهوع تاريخ
رفتن به سايه سار فلسفه
بازی بازی با هنر
آغاز شمارش معکوس برای رسيدن به صفر سِفر
رسيدن به وصال شامگاه
قهر با طلوع
درک گناه گندم
نشخوار سيب
تسليم بر هوس های سرکش هر گناه
رفتن به راهِ ورود ممنوع کودکی
آغازادّعای تکامل
آغاز دعوی رسالت
وهم خدائی
رسيدن به پوچی و خلا
انگارِ درک معرفت
سستی
پس آنگاه ندبه و توبه
و طمع بخشايش در اين معامله
و... خفتن برای هميشه در رؤيای يک تولد ديگر
و...
...

* اصلا جای نگرانی نيست، ما متولد شده ايم، راحت باشيد!

باز هم گذشت...

یه سال دیگه...

پیش اومد!...

چه طور...؟

خوب...؟بد...؟

به کجا...؟

..............................؟

انسان در طبیعت نه "بودن" است نه "نمودن" . "شدن" است

                                                                              دکتر علی شریعتی

تا به زودی...

+ نوشته شده در  2007/7/3ساعت 13:38  توسط ساکت  | 

به نام دوست

سلام به همه

امروز خیلی وقت ندارم اما میخوام فردا رو به همه تبریک بگم

فردا ۶ تیر مصادف با ۲۷ جوئن

تولد رائول گنزالزه

ایشالا صد صاله شه

+ نوشته شده در  2007/6/26ساعت 23:53  توسط ساکت  | 

به نام دوست

 

کوچه

 

  

سلام و عرض تسلیت به مناسبت شهادت صدیقه ی طاهره (س)

دیشب شب خاصی بود

بالا خره بعد از 4 سال انتظار باز هم رئال مادرید به حق خودش رسید

برای بار سی ام قهرمان لالیگا شد

قابل توجه همه ی دوستان

فکر میکنم بهترین توضیح عکسهایی از مناظر دیشب باشه

 

 

 

 

 

 

 

گاه دوست داشتن با دوست داشتن ناسازگار می افتد! و در جهان چه چه چیز جانکاه تر از این؟

                                                                                                  دکتر علی شریعتی

 

حد نهايي ارام زيستن و بي تشويش زندگي کردن دراز کشيدن در داخل جعبه اي در عمق دو متري خاک است

 

 ...تا به زودی

+ نوشته شده در  2007/6/18ساعت 14:17  توسط ساکت  | 

به نام دوست

 

آواره

 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

سایه ی دسته گلی بر دیوار

 

همه گل بود ولی روح نداشت!

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گوئیا مرده ی سرگردان بود !

 

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید : کجا رفت؟ که بود؟

که دمی چند در اینجا گذراند!

 

این منم خسته در این کلبه ی تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست

من اگر سایه ی خویشم، یا رب

روح آواره ی من کیست؟ کجاست؟

 

چه سخت است توانستن در ندانستن

                                               دکتر علی شریعتی

 

این  قافله ی عمر  عجب   میگذرد               دریاب دمی که با طرب  میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری              پیش آر پیاله را که شب میگذرد

 

 

تا به زودی...

+ نوشته شده در  2007/6/14ساعت 12:26  توسط ساکت  | 

به نام دوست

سلام به همه ی شما دوستان به خصوص دانشجویان و هم کلاسی های خودم

خسته نباشید

بابا اینقد نخونین...حالا 20 هم نشدین نشدین...الان که دارم این مطلبو مینویسم ساعت 6:30 بعد از ظهره و فردا هم امتحان تفسیر موضوعی داریم...تا صفحه ی 67 هم بیشتر نخوندم تازه اونم روزنامه وار

شما رو به خدا دعا کنین که امتحانا رو به خیر بگذرونیم

میخوام یه کم دعا کنم و شماها هم بخونین و آمین بگین

 

خدایا راه تقلب را بر همه ی ما باز نگه دار...

خدای من...خدای خوب من

من و ذهن خالی از درسم قصد داریم در آسمان پاک و آبی تقلب پرواز کنیم...

و دعا کنیم که ما...همه ی دانشجویان...دست در دست هم دهیم...و قلک های ذهن خودمان را برای حل سوالات هم کلاسیهایمان هدیه دهیم...

و از همه ی بزرگترها و مسولین سبز دانشگاه سبزمان بخواهیم تا ما را یاری کنند...

تا همه از تابستانی گرم و شیرین لذت ببریم...

بنیاد امور دانشجویان درس نخوانده

دانشگاه  خوب ما

شعبه ی قم

 

با آرزوی اینکه همه ی امتحانا رو خوب بدیم

تا به زودی...

+ نوشته شده در  2007/6/1ساعت 19:48  توسط ساکت  | 

به نام دوست

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد

قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس

شیوه ی تو نشدش حاصل و بیمار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

یادگاری که در این گنبد دوار بماند

بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد

که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماند 

شکلات

من يه شكلات گذاشتم توي دستش... اون يه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم... اون هم

بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت دوستيم؟ ...

گفتم دوست دوست ... گفت تا كجا؟ ... گفتم دوستي كه تا نداره ... گفت تا مرگ! ... خنديدم و گفتم من كه

گفتم تا نداره ... گفت باشه ، تا بعد از مرگ! ... گفتم نه ، نه ، نه! تا نداره ... گفت قبول ، تا اونجا كه همه

دوباره زنده ميشن... يعني زندگي بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه

باشه من و تو با هم دوستيم ... خنديدم و گفتم تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا يه تا بكش

از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا تا نميذارم ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمي كرد...

ميدونستم... اون مي خواست حتما دوستي مون تا داشته باشه... دوستي بدون تا رو نمي فهميد...

گفت بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم ... گفتم باشه ، تو بذار ... گفت شكلات... هر بار كه همديگه رو

مي بينيم يه شكلات مال تو ، يكي مال من... باشه؟ ... گفتم باشه ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توي

دستش... اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم... يعني كه دوستيم... دوست

دوست... من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم... مي گفت شكمو!

بخورش! ... مي گفت تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه بمونه ...

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم اگه يه روز

شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار مي كني؟ ... گفت مواظبشون هستم ... مي گفت

ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم ... و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم نه ، نه!

تا نداره... دوستي كه تا نداره ...

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ

شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه

خداحافظي كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه ميرم ، اما زود بر مي گردم ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم

اين براي خوردن ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم اين هم آخرين شكلات براي صندوق

كوچيكت ... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم

دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو

خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه؟!

 عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی چشم بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

خدا کند که بیایی...

 

انسان همیشه منتظر است...

اگر انتظار مسیحی، امام قائمی، موعودی در دل نباشد، ماندن برای چیست؟

                                                                                           دکتر علی شریعتی

 

در سقوط افراد در چاه عشق جاذبه هیچ تاثیری ندارد

                                                                        انیشتین

تا به زودی...

+ نوشته شده در  2007/5/18ساعت 14:48  توسط ساکت  |